تبليغاتX

ترمه

خب تجربه ثابت کرده هر وقت حرف برای گفتن داری ، نوشتنت نمیاد و هر وقت نوشتنت میاد حرفی برای گفتن نداری . این روزا میشد و میخواستم درباره ی  خیلی چیزا بنویسم . درباره ی 13 آبان ، درباره اتفاقاتی که برام میفته و قراره بیفته درباره ی همه ی اون چیزایی که تو محل کار برام اتفاق میفته ... .
یه چیزی این روزا خیلی اذیتم میکنه و مطمئنم که بعد از این هم دست از سرم بر نمی داره . " دروغ " این روزا کلافه م کرده . اصلا فرقی نمی کنه که کی بهت دروغ میگه یا طرف مقابلت کی باشه . همین که حس میکنم کسی تو چشام زل زده و داره اون چیزی که خلاف واقع هست  رو بهم میگه ، حالم بد میشه . اونقدر این روزا از این و اون دروغ شنیدم که تشخیص حرف راست برام سخت شده . . راستش گاهی اوقات این دروغا به حدی تو روحیه ام تاثیر میذاره که تمام روز رو تو فکرم .  حالا شما که این مطلب رو میخونی فکر میکنی که من پیاز داغشو زیاد کردم . نه ، اصلا اینطوری نیست متاسفانه عین واقعی رو می نویسم . یادمه امسال موقع اعلام نتایج دانشگاهها وقتی نتایج رو از بعضی ها می پرسیدم به راحتی آب خوردن  نتیجه رو خلاف واقعیت اعلام می کردند ، حالا این در صورتیه که من به بعضی از نتایج بنا به دلایلی دسترسی داشتم و نتایج واقعی رو میدونستم . طرف تو دانشگاه آزاد انتخاب هفتمش یه شهرستان دور قبول شده ، بعد با کلی قر و فر میگه انتخاب اولم بوده و اونجا رو به خاطر دوست و آشناهام انتخاب کردم . . بگذریم ،حالا اینها که مسائل بچه گانه و خاله زنکیه . در طول روز دروغهایی میشنوم که مستقیما با رزق و معاش آدما رابطه داره . یه سری انگار که به جز دروغ بلد نیستن و در هر حالی ، شادی و غم ، سختی و راحتی ، حتی وقتی که واقعا زیر فشارن فقط دروغ میگن . راست گفتن براشون کابوسه .اینا همش منجر میشه به اینکه شب داری میری خونه با خودت نون حلال نمی بری خونه ، بعدش دیگه واویلا . اونوقت به جای بچه توخونه ، گودزیلا تربیت میشه و تحویل جامعه میشه . اونی که قرار بود که تربیت بشه و یه روزی شاید با تیغ جراحی یه بنده خدا رو مداوا کنه ، حالا با همون تیزی نفس یه نفر رو بند میاره ...
مسائل سیاسی هم از این ماجرا دور نیست ، اتفاقا دروغ تو این مسائل بدتر و فراگیرتره . چهار تا مسئول تو این مملکت اگه قرار باشه دروغ بگن ، دیگه باید فاتحه رو خوند . مسئولی که شهامت نداشته باشه صادق باشه بزرگترین خیانت رو کرده . مسئو ل دروغگو  کلا ادم ترسوئیه ، و ادم ترسو همه چیز رو به باد میده ، اینا که گفتم فرق نمیکنه اون مسئول کدوم طرفی باشه راست و چپش فرقی نمی کنه .
خلاصه اینکه نگو ،برادر من ، خواهر من دروغ نگو . خالی نبند ، عواقب داره . به خودت رحم نمی کنی به اونی فکر کن که ممکنه رو حرف دروغ تو حساب وا کنه ، یا اینکه رزق و روزی ش بسته به راست و دروغ توست . حالا یه سری هم بعضی واقعیت ها رو پنهان می کنند که گاهی اوقات بدتر از دروغه . اون چیزی که برام اثبات شده حرف راست حتی اگه به شدت به ضرر آدم باشه بهتر از دروغه . دروغ گفتن یعنی این که از کسی به غیر از خدا ترسیدی و یه مومن به غیر از خدا از کسی هیچ ابایی نداره .

اضافه شد : اینها رو که نوشتم ؛ نه اینکه خودم مبرا از هر بدی باشم ، اما حداقلش اینه که سعی کردم و می کنم که رعایت کنم ، دروغ نگم . سر خودم رو کلاه نذارم . با احساسات طرف مقابل بازی نکنم . حلال و حروم نکنم ... من سعیمو می کنم خدا هم خودش کمک میکنه .

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 19:51 توسط ابراهیم شادمهر |

باران که می بارد

                   تو می آیی

                                    تو می آیی ؟

                                
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:3 توسط ابراهیم شادمهر |

نه!
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
                              دیگر
                              در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
                               یک روز
                               خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
                که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار...
                یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
                       خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
                       کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم....
                       ناگفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که
                       کاری به کار عشق ندارم!

عیدت مبارک قیصر

دومین آبان بعد از او فرا رسید ، دومین آبان بدون لبخندهای او . هشتمین روز از هشتمین ماه سال اگرچه  امسال به یمن ولادت باسعادت هشتمین امام شیعیان با شادی و سرور همراه است ، اما در عین حال برای من و خیلی ها یادآور سه شنبه ی تلخی ست که قیصر امین پور در آنروز چشم از جهان فروبست . می دانم اینجا و الان موقع اش نیست که برایش احساس دلتنگی کنم و مطلبی تلخ را بنویسم که یادآور آبان دوسال پیش باشد ؛ ولی باور کنید دلم برایش تنگ شده .... می نویسم که برایش فاتحه ای بخوانیم وصلواتی بفرستیم تا او هم امروز خوشحال باشد . برای شادی روحش آن شعر زیبا که برای امام هشتم گفته بود را می گذارم . 

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای كه امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

روحش شــاد ...

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 14:42 توسط ابراهیم شادمهر |



پای خود را می گذارم در حرم
از دلم پر می کشد اندوه و غم

با کبوترهای گنبد می روم
توی خال آسمان گم می شوم

شاپرکها ، تشنه ی دیار نور
شادمان سر می رسند از راه دور

چشم خود را در حرم وا می کنند
شمع را یکباره پیدا می کنند

شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده ی مشکل گشا

آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان ! ضامن آهو تویی

با نگاهت چون کبوتر کن ، مرا
تا بگیرم اوج ، خوشحال و رها

می شوم من روز و شب همسایه ات
می شود چتر دو بالم سایه ات



سال گذشته همین روزها یک فایل پی دی اف را گذاشته  بودم برای دانلود ، امسال وقتی آمار دانلودش را دیدم متوجه شدم که مورد استقبال قرار گرفته . اگر تا حالا دانلود نکردید ، حالا دیگه وقتشه .

شعر از محمد عزیزی
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 21:19 توسط ابراهیم شادمهر |

راستش این روزها هستم ولی انگار نیستم . از آخرین باری که مطلبی در این وبلاگ آپ کردم بیشتر از ده روز میگذرد . در این مدت نه این که به وبلاگ با اینترنت نیامده و بادسترسی نداشته باشم ، بلکه برعکس؛ می آمدم ولی انگار انگیزه ای برای نوشتن مطلبی نداشتم . حتی در این مدت چندین موضوع خاص و جالب نظرم به خوش متوجه کرد تا مطلبی بنویسم ولی انگار دل و دماغش نبود . بگذریم که یکسری دوستان هم در این مدت مشابه پست های وبلاگشان کمتر شده ولی میدانم که شروع کلاسهای دانشگاه می تواند علت این کمکاریشان باشد . از پاییز خوشم می آید . کلا عشق پاییزم . سلطان فصلهایم پاییز است . اما احتمالا این فصل کمی بیشتر از گذشته مرا به لاک خودم فرو برده . علت کمکاری من هم شاید همین موضوع باشد . انشاالله که خیر است . در هرصورت در این چند روزی که ننوشتم اتفاقات بسیلار مهمی افتاد . مهمترینش اتفاق دیروز بود . خالص ترین و مخلص ترین ها دیروز با آغوش باز به سوی معبوشان پر گشودند . بیچاره آنها که فکر می کنند که می توانند خللی وارد کنند . ... اگر قرار باشد بنویسم و ادامه بدهم می دانم چند صفحه ای میشود ، برای الان بسه .
پی نوشت 1 : میگن اصولا دو دسته آدم تو این دنیا وجود داره ، یه دسته آدمهایی که تو مهرماه بدنیا اومدن و دسته دوم اونایی که دوست داشن تو مهرماه بدنیا بیان . حالا حدس بزنید من تو چه روزی و چه ماهی بدنیا اومدم ؟
پی نوشت 2 : اگه این پست رو میخونین لطف کنین نتیجه اخلاقی که از سریال شمس العماره میشه گرفت به منم بگید ، خواهش میکنم .
شعر تصویر از : متین السادات عرب زاده
+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 21:22 توسط ابراهیم شادمهر |