تبليغاتX

ترمه
فاطمه خود را وقف پیغمبر کرده است ، خود را مادر پدرش می داند و همه کاره ی خانه ی او . دختری را که اینچنین به دامن پدر آویخته که گویی نمی توان از او جدایش کرد ، چگونه علی می تواند از این خانه ببرد ؟ او را از محمد (ص) بخواهد ؟ علی خود در این احساسِ زهرا با او شریک است . پسری که از کودکی در خانه ی محمد بزرگ شده و سراسر جوانیش را در راه مبارزه و عقیده گذرانده است و فرصت آن را نیافته که چیزی بیندوزد . چیزی بدست آورد . او در این دنیا جز فداکاری هایی که در راه محمد و ایمان محد کرده است هیچ سرمایه ای ندارد . سرمایه ؟ نه ، حتی یک خانه ، یک زندگی فقیرانه . هیچ .
در عین حال او را می بینم که نزد پیغمبر آمده است ، کنارش نشسته است و سر به زیر افکنده با سکوت و شرم زیبای خویش با وی سخن می گوید .
چه کاری داری پسر ابیطالب ؟ با آهنگی که از شرم نرم و آرام شده بود : نام فاطمه دختر رسول خدا را می برد . پیغمبر بی درنگ : مرحبا و اهلا .
فردا در مسجد از او پرسید : چیزی در دست داری ؟
- هیچ ، رسول خدا
زرهی که در جنگ بدر به تو دادم کو ؟
- آن پیش من است ، رسول خدا
همان را بده .
علی به شتاب رفت و زره را آورد و به پیغمبر داد و پیغمبر دستور داد تا آن را در بازار بفروشد و با بهای آن زندگی جدید را بنا کند . عثمان زره را به 47 درهم خرید . پیغمبر اصحابش را فراخواند ، جلسه ی عقد ، خطبه خواند : فاطمه دختر پیغمبر بر چهارصد مثقال نقره ، طبق سنت قائمه فریضه واجبه ...
سپس آنان را به « ذرّیه صالحه » دعا کرد ، ان گاه ظرف های خرما را آوردند و این جشن عروسی بود و صورت جهزیه فاطمه : یک دستاس ، یک کاسه چوبی ، یک زیلو . در آغاز محرم سال دوم هجری، علی بیرون از شهر مدینه کنار مسجد قبا خانه ای یافت و زهرا را به خانه برد . حمزه سیّدالشّهدا ، قهرمان بزرگ مجاهدان و عموی پیغمبر و علی ، دو شتر کشت و مردم مدینه را همه دعوت کرد . پیغمبر ام سلمه را خواست که عروس را تا خانه ی علی همراهی کند و سپس بلال اذان عشا را گفت و پیغمبر پس از نماز به خانه ی علی رفت ، ظرفی آب خواست و در حالی که آیاتی از قرآن می خواند ، دستور داد عروس و داماد از آن بنوشند و سپس خود با آن وضو گرفت و برسر هر دو پاشید . خواست برگردد که فاطمه به شدت گریست . نخستین باری ست که از پدر جدا می شود . پیغمبر او را با این کلمات آرامش می دهد : تو را نزد نیرومندترین مردم در ایمان و بهترینشان در دانش و برترینشان در اخلاق و بلندترینشان در روح ودیعه نهاده ام . اکنون این ودیعه ی محمد (ص) فصل دوم زندگیش را آغاز می کند .


فاطمه ، فاطمه است
بهانه نوشتن: مناسبت امروز اوّل ذیحجه ، سالروز ازدواج حضرت فاطمه (س) و امیرالمومنین علی (ع )

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 20:39 توسط ابراهیم شادمهر |

همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی همایش تاثیر آلودگی هوا بر جانبازان شیمیایی

هنوز به خیلی ها بدهکارم ، همین . +

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 16:24 توسط ابراهیم شادمهر |

خب تجربه ثابت کرده هر وقت حرف برای گفتن داری ، نوشتنت نمیاد و هر وقت نوشتنت میاد حرفی برای گفتن نداری . این روزا میشد و میخواستم درباره ی  خیلی چیزا بنویسم . درباره ی 13 آبان ، درباره اتفاقاتی که برام میفته و قراره بیفته درباره ی همه ی اون چیزایی که تو محل کار برام اتفاق میفته ... .
یه چیزی این روزا خیلی اذیتم میکنه و مطمئنم که بعد از این هم دست از سرم بر نمی داره . " دروغ " این روزا کلافه م کرده . اصلا فرقی نمی کنه که کی بهت دروغ میگه یا طرف مقابلت کی باشه . همین که حس میکنم کسی تو چشام زل زده و داره اون چیزی که خلاف واقع هست  رو بهم میگه ، حالم بد میشه . اونقدر این روزا از این و اون دروغ شنیدم که تشخیص حرف راست برام سخت شده . . راستش گاهی اوقات این دروغا به حدی تو روحیه ام تاثیر میذاره که تمام روز رو تو فکرم .  حالا شما که این مطلب رو میخونی فکر میکنی که من پیاز داغشو زیاد کردم . نه ، اصلا اینطوری نیست متاسفانه عین واقعی رو می نویسم . یادمه امسال موقع اعلام نتایج دانشگاهها وقتی نتایج رو از بعضی ها می پرسیدم به راحتی آب خوردن  نتیجه رو خلاف واقعیت اعلام می کردند ، حالا این در صورتیه که من به بعضی از نتایج بنا به دلایلی دسترسی داشتم و نتایج واقعی رو میدونستم . طرف تو دانشگاه آزاد انتخاب هفتمش یه شهرستان دور قبول شده ، بعد با کلی قر و فر میگه انتخاب اولم بوده و اونجا رو به خاطر دوست و آشناهام انتخاب کردم . . بگذریم ،حالا اینها که مسائل بچه گانه و خاله زنکیه . در طول روز دروغهایی میشنوم که مستقیما با رزق و معاش آدما رابطه داره . یه سری انگار که به جز دروغ بلد نیستن و در هر حالی ، شادی و غم ، سختی و راحتی ، حتی وقتی که واقعا زیر فشارن فقط دروغ میگن . راست گفتن براشون کابوسه .اینا همش منجر میشه به اینکه شب داری میری خونه با خودت نون حلال نمی بری خونه ، بعدش دیگه واویلا . اونوقت به جای بچه توخونه ، گودزیلا تربیت میشه و تحویل جامعه میشه . اونی که قرار بود که تربیت بشه و یه روزی شاید با تیغ جراحی یه بنده خدا رو مداوا کنه ، حالا با همون تیزی نفس یه نفر رو بند میاره ...
مسائل سیاسی هم از این ماجرا دور نیست ، اتفاقا دروغ تو این مسائل بدتر و فراگیرتره . چهار تا مسئول تو این مملکت اگه قرار باشه دروغ بگن ، دیگه باید فاتحه رو خوند . مسئولی که شهامت نداشته باشه صادق باشه بزرگترین خیانت رو کرده . مسئو ل دروغگو  کلا ادم ترسوئیه ، و ادم ترسو همه چیز رو به باد میده ، اینا که گفتم فرق نمیکنه اون مسئول کدوم طرفی باشه راست و چپش فرقی نمی کنه .
خلاصه اینکه نگو ،برادر من ، خواهر من دروغ نگو . خالی نبند ، عواقب داره . به خودت رحم نمی کنی به اونی فکر کن که ممکنه رو حرف دروغ تو حساب وا کنه ، یا اینکه رزق و روزی ش بسته به راست و دروغ توست . حالا یه سری هم بعضی واقعیت ها رو پنهان می کنند که گاهی اوقات بدتر از دروغه . اون چیزی که برام اثبات شده حرف راست حتی اگه به شدت به ضرر آدم باشه بهتر از دروغه . دروغ گفتن یعنی این که از کسی به غیر از خدا ترسیدی و یه مومن به غیر از خدا از کسی هیچ ابایی نداره .

اضافه شد : اینها رو که نوشتم ؛ نه اینکه خودم مبرا از هر بدی باشم ، اما حداقلش اینه که سعی کردم و می کنم که رعایت کنم ، دروغ نگم . سر خودم رو کلاه نذارم . با احساسات طرف مقابل بازی نکنم . حلال و حروم نکنم ... من سعیمو می کنم خدا هم خودش کمک میکنه .

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 19:51 توسط ابراهیم شادمهر |

باران که می بارد

                   تو می آیی

                                    تو می آیی ؟

                                
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:3 توسط ابراهیم شادمهر |

نه!
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
                              دیگر
                              در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
                               یک روز
                               خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
                که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار...
                یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
                       خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
                       کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم....
                       ناگفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که
                       کاری به کار عشق ندارم!

عیدت مبارک قیصر

دومین آبان بعد از او فرا رسید ، دومین آبان بدون لبخندهای او . هشتمین روز از هشتمین ماه سال اگرچه  امسال به یمن ولادت باسعادت هشتمین امام شیعیان با شادی و سرور همراه است ، اما در عین حال برای من و خیلی ها یادآور سه شنبه ی تلخی ست که قیصر امین پور در آنروز چشم از جهان فروبست . می دانم اینجا و الان موقع اش نیست که برایش احساس دلتنگی کنم و مطلبی تلخ را بنویسم که یادآور آبان دوسال پیش باشد ؛ ولی باور کنید دلم برایش تنگ شده .... می نویسم که برایش فاتحه ای بخوانیم وصلواتی بفرستیم تا او هم امروز خوشحال باشد . برای شادی روحش آن شعر زیبا که برای امام هشتم گفته بود را می گذارم . 

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای كه امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

روحش شــاد ...

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 14:42 توسط ابراهیم شادمهر |